تبليغاتX
غار تنهایی
 

درد دل

خدایا چقدر حالم بد میشه وقتی میفهمم کسی تو کافی من برای رفتن به سایت های س**ک**س

اومده و داره عقده ها و کمبودهای ج**ن**س**ی  خودشو خالی میکنه

خدایا این پول به من نمیچسبه

خدایا خودت برام چاره سازی کن یه کاره درست حسابی برام پیداکن - خسته شدم به خودت قسم.


 

نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 19:18 موضوع | لینک ثابت


دیروز برگ ریزان بود خیلی قشنگ و جالب بود رفتم یکم تماشا کردم و لذت بردم از این پدیده زیبای

 طبیعی وقتی بهش دقت میکنی حس خوبی داره فقط کاشکی ماشینا نبودند شبم که بارون اومد و دیگه

 هیچی تکمیل تکمیل شد.


 

نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 12:24 موضوع | لینک ثابت


یه روز عالی

امروز در یک حرکت انقلابی ۸نشده اومدم کافی رو باز کرد گفتم یه بار شبیه آدم کار کنیم.یه ساعتی بود

که مطابق همیشه داشتم سماغ مک میزدم که یه نفر از پله ها پایین اومد و کورسوی امیدی تو دلم

روشن شد.

پرینت میخواست.پرینتو زدم دیم ای دل غافل چرا سفید میگیره؟؟؟!!!!خلاصه یارو که رفت و اون نور امیدم

در نطفه خفه شد!منم کاپوت پرینتر رو زدم بالا و گفتم چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کارتریج رو در آوردم و کمی باهاش ور رفتم و باز امتحان کردم دیدم که خیر سر یاری ندارد با من.یه

همچراغ دارم اینجا (طبقه بالایی) تو کار چاپ هستش معمولا میدادم به اون بارزش کنه وشارژش کنه

ولی اون مثه من( قبل از حرکت انقلابی امروزم) صبح ها دیر میآد و به قول معروف کاسب نیست.با

خودمگفتم وامیاستم تااون بیاد یه نگاه بهش بندازه.کمی آهنگ گوش دادم و مطابق عادت گوگل ریدر رو

باز کردم و مشغول پیگیری پست های جدید دوستان طبعا به صورت خاموش شدم که برای ثبت نام ارشد

 چند تا مراجعه کننده داشتم دیدم اینجوری نمیشه باید یه کاری بکنم یه روزمکه نمیدونم آفتاب از کجا

درآومده که مشتری میآد داره بازی در میآره گفتم بذار یه انقلاب دیگه بکنیم و اینو باز کنیم بیبینیم توش

 چیه ( آیکون آدمی که مرض داره) چند تا روزنامه پهن کردم و شروع به باز کردن کارتریج کردم هر پیچی که

 باز میکردم ازش پودر میریخت و من قبلا یه ظرف یه بار مصرف گذاشتم واسه این پودرها.پودرها رو که

خالی کردم رفتم و توی اون با بلوهر باد گرفتم تا تمیز بشه کل دست و پنجه ام سیاه شده بود امدم و

سعی کردم ببندمش زیاد پیچیده نبود ظاهرا وقتی بستمش به نظرم اومد که سفت میچرخه با دست

خوب که دقت کردم دیدم یه چیزی مث مفتول از یه طرف رول پایینی زده بیرون سعی کردم نادیده بگیرمش

 و پودرها رو با زحمت و خفت و برگردوندم تو کارتریج البته نصفشو باقیش ریخت.با کلی ذوق

گذاشتمش تو دستگاه و پرینت زدم دیدم سیاه میکنه کل صفحه رو یکی دوتا .....کلی کاغذ نه عیب از

کثیفی و این حرفا نیست شصتم تیر خورد که کار بیخ پیدا کرده و باز برای دومین بار کارتریج رو دمونتاژ

کردم و همون کارا رو کردم و باز نصف اون پودرا به کارتریج برگشت و بقیش ریخت و تو این گیر و دار همش

مشتری میاومد که به من حال بده ولی مجبور بودم رد کنم چون تو گندی که زده بودم مونده بودم این بار

 وقتی باز بود به اون مفتوله توجه کردم دیدم فنره بنده خدا و اوضاع روحیشم زیاد خوب نیست بستمش و

 باز تست پرینت وباز صفحه سفید .اون همچراغی که بالا گفتم تازه اومده بود سر کار صداش کردم گفت

این فنره خراب شده  تا رفتم کارتریج رو بگیرم یه دفعه این یارو زد زیر خنده و من متعجب نگاش

 کردم  چشتون روز بد نبینه همه پودرها ریخته بود روم و شده بود مثه زغالی های قدیم.اعصابم خرد

شده بود مثه چی  به یه بدبختی ماله کشیدم و بستم کافی رو رفتم لباسمو عوض کردم.ماشینو

برداشتم اومدم بیبن چه خاکی تو سرم بریزم با این گند کاری. یاد اون فنره افتادم تا دست زدم بهش

درقی شکست (گل بود به سبزه نیز آراسته شد)ور داشتم جنازشو بردم نمایندگیش گفتند نداریم حتی

دست دواش رو( خالی بستند مثه سگ) خلاصه اینکه یه کارتریج نو مجبور شدم بخرم تو این اوضاع

نابسامان  تا من باشم که دیگه فضولی نکنم.

از اون طرف وقتی اومدم خونه بابا گفت که مامان پاش پیچ خورده ( زانوش درد میکنه اخه)تو آشپزخونه

بود همین که منو دید بغضش ترکید و زد زیر گریه. رفتم بغلش کردم اروم که شد دیدم اصلا نمیتونه پاشو

راست نگه داره حدس زدم که رگ زیر زانو گرفته باشه کمکش که بشینه یه حوله گرم رو پاش بستم و یه

 ساعتی نشستم کنارش و خدا رو شکرخیلی بهتر شد. بعدشم که اومدم باز کافی و کارتریج نو رو افتتاح

 کردم و این بود احوالات امروز من که مثه پت  و مت همش بدشانسی آوردم .

 

 


 

نوشته شده توسط مسعود در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 20:32 موضوع | لینک ثابت


بعد از مدت ها که دیگه حال خاصی نداشتم دارم آواز استاد شجریان رو گوش میدهم و

یاد روزایی افتادم که چقد انگیزه داشتم برا زندگی

چقد تلاش میکردم که زندگی مو بسازم نفهمیدم از کجا خراب شد و متوقف شدم

چقد ورزش میکردم یادش بخیر.۵صبح از خواب پا میشدم تا ۶ میدویدم دیگه ادمایی که بین راه منتظر

 سرویس بودند تا بروند سر کار رو از قیافه می شناختم.

یاد اونهمه وقتی که برا موسیقی میذاشتم افتادم چقدر با اشتیاق می رفتم کلاس یاد استادم افتادم که

 چقد ازم تعریف میکرد که استعداد دارم و میگفت زود بیا و به مبتدی ها درس بده تا آماده تر بشی.یاد

حرف پدرم افتادم که ناخواسته وبی غرض  زد و با وجود اینکه هیچوقت نفهمید که حرفش چه تأثیر منفی

عمیقی برمن گذاشت  الان ۳ سال است از همان شب دست به سازم نزدم و الان زیر تخت حتما

 جعبه اش کلی خاک گرفته

یعنی هنوز سازم کوک داره....


 

نوشته شده توسط مسعود در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت


عجبا!

دختره زنگ زده میگه شما آقای....... هستید ؟

میگم بفرمایید.

میگه: من دوستم بهم گفته شما دوست دارین با یه دختر دوست بشین

من: فکم افتاد.

در حالی که حسابی شوکه شدم میگم:شما ؟ منو میشناسین؟دوستتون کیه دیگه؟

میگه :دوستم آرزوه .نه.حالا میخواین دوست بشیم؟

میگم:جان؟

با خنده میگه: پایه نیستی دیگه.خداحافظ.

میگم:خداحافظ

و من همچنان انگشت به دهان میمانم که خدایا حکمت این کار چه بود صبح اول صبحی(حالاصبح  من

اگه ۱۰ شروع میشه بشه خب).من همچین سفارشی به کسی نداده بودم اصلاْآرزو دیگر کیست؟چرا

اینقدر بد سلیقه است.و این که مرا که کاری به کسی نیست.خودشونو به من چه ( به قول اکبر عبدی عزیز)

خودمو خودتوتو عشق است.

 

پ.ن: آهنگ های کلاسیک تاثیر عجیبی بر آرامش و نظم فکر آدم دارند.سارا نجفی هم کاراش قشنگه

 

 


 

نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت


خدایا شکرت.

 


 

نوشته شده توسط مسعود در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت


فهمیدم

به طرز باور نکردنی آموخته هام کم رنگ شده اینه امروز سر جلسه امتحان کاملا حسش کردم.البته نه

اینکه ناراحت نباشم ولی چون فهمیدم در چه سطحیم از این بابت خوشحالم و امیدوارم بتونم ازش

 استفاده کنم و پیش برم .

دوستی چند وقت پیش بهم گفت وقتی تلاشت به نتیجه نرسه با کسی که تلاشی نکرده یکی هستی

این حرف از ذهنم دور نمیشه شاید اصل حرف قابل قبول نباشه اما نتیجه حرف کاربردیه تو جامعه ما.

یاد گرفتم که برنامه ریزی کنم و هدفمو مشخص کنم و

فهمیدم که بلد نیستم شروع بکنم!!!!

کمی گشتم دنبال یه راهنما ولی کسی رو پیدا نکردم دارم سعی میکنم مشکلاتمو خودم حل کنم ولی

 گاهی نامخیدی میاد سراغم و خودمو خیلی عقب می بینم از خواسته هام

بده که مجبورم همیشه چرخ رو دوباره بسازم !!

امیدوارم تا حد قابل قبولی پیش برم.


 

نوشته شده توسط مسعود در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 18:27 موضوع | لینک ثابت


چه درد بزرگیه پرو نبودن

چه درد بزرگیه نتونی نه بگی

نتونی از حقت دفاع کنی

اینجور آدمی حقشه که اذیت بشه و ناراحتش کنند

 


 

نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 20:34 موضوع | لینک ثابت


همینجوری

چقدر عذابه وقتی همسایه مغازه آدم یه باطری ساز باشه که از شانس گندت روزی چند تا بوق درست

میکنه و الان که من دارم اینا رو مینویسم مدام این بوق لعنتی رو امتحان می کنه انگار که دارند رو اعصاب

 ادم  سنگ پا می کشند.البته شاید این کار برای صیقل اعصاب خوب باشه!! البته اگه چیزی ازش باقی

 بمونه

جدیدا نگاهم به بعضی چیزا عوض شده و سعی میکنم از چیزایی که می خوام داشته باشم چیزای خوب

 و با کیفیت رو حتما داشته باشم و بتونم ازشون لذت کافی و وافی روببرم (قبلا شاید فقط داشتنش برام

 مهم بود) .

شنیدن آهنگ های آروم و ملایم با صداهایی که آرامش بخشند توی ماشین اونم تو شب تجربه لذت

بخشیه که مثه  یه نوشیدنی گرم توی سرما یا توی ارتفاع یه کوه بعد از یه راهپیمایی حسابی بهت می

 چسبه و ممکن تا مدت ها مزه اش رو فراموش نکنی

قبول دارم که از چیزای کوچیک و پیش و پا افتاده می شه حسابی لذت برد و خاطره های خوبی ساخت

 ولی جدیدا به این نتیجه رسیدم شاید این کارم نیاز به یاد گرفتن داشته باشه و هر کسی نمی تونه به

 راحتی لذت این یک بار زندگی رو ببره و بیشتر به نوع تربیت و روابط خانواده و وابستگی فرزند به

 خانوادش داره

 نمیدونم این طبیعیه که آدم با بیدار بودن فقط و انجام کارهای معمولی  نه کار شدید کردن بعد از یکی دو

 ساعت اینقدر خسته بشه( مثل اینکه یه تراکتور رو آدم دستی کشیده باشه)

احساس میکنم به تازگی خیلی زود و بیش از حد احساس شدید خستگی میکنم


 

نوشته شده توسط مسعود در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 14:11 موضوع | لینک ثابت


دارن میگذرن

روزها دارن بازم میگذرند مثه همیشه

حس تازه ای نیست برام حسی که میگه اگه این فرصتم از دست بدی بازم از  هدفات دورتر و دورتر

میشی.

حسی که میگه تو می تونی

و حسی که نمیذاره تکون بخوری و بهت میگه شدنی نیست

و من باز هم نشستم و به عبور ثانیه ها نگاه میکنم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز از اولش روز گندی بود

اول صبح که پسره اومده چرا usb های سیستم ها بسته اند میگم برا اینکه ویروسی نشه میگه نه نباید

این کارو بکنید بهش چیزی نمیگم ادامه میده نزدیک خونه ما اینجوری نیست چرا شمابستین (منم بی

حوصله) میگم اگه چیزی میخوای بریزی بده من از سیستم خودم بریزم فلش رو آورده دنیای ویروس بوده

میگم حالا فهمیدی چرا ؟

میگه کافی نت باید ویروس داشته باشه ترجیح دادم جوابشو ندم تا وقتی که بود چند تا غر دیگه هم زد

 که سعی کردم تحمل کنم ولی سر صبحی با پرویی هاش اعصابمو بهم ریخت

 ظهر رفتم کارخونه ای که کارای سیستماشونو می کنم یه مودم بستم براشون و حسابمونم تسویه

کردیم (اینجاش خوب بود)

عصری باباهه گیر داده بیا همراه ما بریم( یه مراسم مذهبی) منم که جوابم مشخص بود باهاشون مسیر

 ۵ دقیقه ای خونه تا کافی نت رو اومدم تو راه همش بهم غر زد که تو اینجوری هستی اونجوری هستی.

الانم که اینجام رضا یزدانی گوش می دم و به این فک میکنم که چی جلومو گرفته نمیذاره برا خواسته

هام تلاش کنم

به این فک میکنم که کلی درس دارم که باید برا قبولی ارشد بخونم اونم تو رشته ای که دوسش دارم و

میدونم که برا قبولیش چقد باید بخونم ولی  بلد نیستم که چه جوری باید برنامه ریزی کنم و بخونم (یه

مشکل بزرگ) همینجوری دیمی هم که نتیجه نمیده موندم تو کار خودم

شدم مثه کسی که شکه شده و نمیتونه هیچ حرکتی بکنه.شاید حق با بابام باشه

نمیدونم

شایدم خیلی تنبل شدم و همه اینا بهانه باشه

همیشه به اینجا که میرسم(آخه بار اول که نیست) بازم میگم خدایا کمکم کن...

چه شب آرومیه ... 

 سردمه...

 

 


 

نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 20:21 موضوع | لینک ثابت